و امروز از دیاری دور تر از تو می نگارم باز ....

دلم را ....

صدای خرد شدن شنیدم و صدایی که مدام در گوشم گفت چیزی مگو ....

آخر صدایت آشفته ترم می سازد ...

و تو ...

که نه تنها بی خبری ات آزارم می دهد ...

که ندانستن بی خبری ام از تو دیوانه ترم می کند مدام ...

که مبادا فراموشم کرده باشی ....

حل و روز های حوالی دلم همه در بی تابی است ....و تو ... که بی خبری ات می کشدم باز ...

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
کیمیا

وبلاگت خیلی قشنگه به منم سر بزن[چشمک]

z

سلام وبت خیلی زیباست به وب من هم بیا ونظر بده وبه دوستات معرفی کن خواهش مرسی[گل]

z

سلام خیلی زیباست به وب من هم سریزن ونظر بده