این همه کلاغ می خواهد چکار...؟
این شهر..
تنها خبرش تویی..
که بر نمی گردی...
...

دیگر هوای خانه را باران نمی گیرد
دنیای من در انزوا پایان نمی گیرد
.
آب حیاتم دادی و من تازه فهمیدم
حتی شعور شعر , بی تو جان نمی گیرد

تــوی بـاور همـه آدمــا..
یـه نفـر..
جــوری رفتــه..
کــه قـراره..
یــه روز بــرگـرده..
...

کــمــی از نــبــودنــتــ کــم کــن …
بــه خــوابــم بــــیـــــا ...
...

بــاورم نـــیـســـت..
کـــه آن ســـاده تــــر از آب..
مـــرا آتــــش زد ...
...

بی تو عاقبت کارم .. می کشد به رسوایی

رو به روی من فقط
تو بوده ای


از همان نگاه اولین

از همان زمان که آفتاب

با تو آفتاب شد

از همان زمان که کوه استوار

آب شد

از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا

نگاه تو جواب شد



روبه روی من فقط تو بوده ای

از همان اشاره‌، از همان شروع

از همان بهانه ای که برگ

باغ شد

از همان جرقه ای که

چلچراغ شد

چارسوی من پر است از همان غروب

از همان غروب جاده

از همان طلوع

از همان حضور تا هنوز





 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 




/ 0 نظر / 11 بازدید