سر به سجده گذاشتم ..تا که آمدی ...
دیدی ... دیدی باز دلم طاقت نیاورد و خودم آمدم پی ات ...دیدی نبض نفس های بنده آمده ام را در آغوش تنگ بودنت ...

خیال پریشان خاطرم را ز دوریت ...

لمس کردی ..؟

حس کردی ...

فهمیدی .. م ..؟

حال دلم خوب شده ...

دیگر بی تابی امانم را نمی برد ...

همین که باشی آرامم ...

آرامتر از همیشه ...

حالا همه ی آرزویم کنار تو بودن است ...

التماسم را از خدا نمی گیرم تا این آرزو شیرین شود به بودنت ..

/ 0 نظر / 9 بازدید