برای دلم... که....

برای دلم ...

مدت هاست از تو دورم ...

مدتهاست دل به دلت نداده ام ...

مدت هاسم غبار غم گرفته ای

و بارانی نیاوردم وقت هایی که سردت شد .. حسابی یخ کرده ای دلم ....

از کجا معلوم است ...؟

از تب قلمم ...

که دیگر گرم نمی نوازد ...

امروز اول صبح اشکم را در آوردی ...

خورشیدی که طلوع می کرد شاه بود ....

3 سال گذشته ...

چه بورانی را گذراندی ...

چه دردری را ...

 رنج باران ماتم بودی ...

آنقدر که از پا افتادی ...از نا افتادی ...

نوایی هم برای نماند ...

امروز صب را مرثیه خوان شدم برایت ...

دلتنگی هات را از من هم می پوشانی ...

خواسته هات را در گنجه نهان کرده ای ....

 قفل زده ای ...

 آه ....

چه کردند با تو دلم ....

چه کردند ...

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید