این روزها…

انسان ها تنهایی ات را پر نمیکنند..

فقط خلوتت را میشکنند…

 

چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن…

در جاده ای که در آن هیچ بادی نمیوزد…

تنها نشسته ام …….
اما تنها نیستم………
یادت امان تنهایی نمیدهد

باز هم مثل همیشه که تنها میشوم…

دیوار اتاق پناهم میدهد…

بی پناه که باشی قدر دیوار را میدانی…

 

قندان خانه را پر کردم از حرف هایت …

تو که میدانی …

من چای تلخ دوست ندارم …

هوس فنجانی دیگر کرده ام …

کمی بیشتر بمان …

 

مانند یک بهار …
مانند یک عبور …
از راه می رسی و مرا تازه می کنی …
همراه توهزار عشق از راه می رسد …
همراه تو بهار …
بردشت خشک سینه من سبز می شود …
وقتی تو می رسی …
در کوچه های خلوت و تاریک قلب مـــــــــن …
مهتاب می دمد …
وقتی تو می رسی …
ای آرزوی گم شده بغض های مـــــــــن …
من نیز با تو به عشق می رسم ….

آرام آرامم …
مثل مزرعه ای که تمام محصولاتش را ملخ ها خورده اند …
دیگر نگران داس ها نیستم …

 

گاهی سرسری رد شو..

زندگی کن…

چرا که..

“دقت” .. “دق ات” میدهد..

 

ساعتها زیر دوش می نشینی به کاشی های حمام خیره می شوی
غذایت را سرد می خوری
ناهارها نصفه شب ، صبحانه را شام!
لباسهایت دیگر به تو نمی آیند ، همه را قیچی می زنی!

ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی!
شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد!
تنهـــــــــــــــائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست.

 

چه تجارت ناشیانه ای بود…

آن همه نازی که من از تو خریدم…

 

دام را دیده ام…

اما از دانه ها نمیگذرم..

چون هردو بوی دست تورا میدهند…

 

قانعم..

تو قسمت من نه…

مال مردم بودی..

قربون دلم برم که مال مردم خور نیست..

 

گاهی آنقد دلم از دنیا سیر میشود که میخواهم..

تا سقف آسمان پرواز کنم و رویش دراز بکشم..

آرام و آسوده…

مثل ماهی حوضمان که چند روز است روی آب دراز کشیده.

 

کاش..

اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه “حالت چطوره” ؟

و تو جواب میدی خوبم…

کسی باشه محکم بغلت کنه و آروم توی گوشت بگه میدونم خوب نیستی…!

 

روزی می شود که برگ برنده ات دل می شود…

اما تو دیگر حاکم نیستی

 

/ 0 نظر / 2 بازدید