ماه من…

نماز آیات میخوانم وقتی گرفته ای…

 اسیر فصل خزان گردد عمر آن کس که…

دمی اسیر اشک کند چشم مهربان تو را

اونقدر که فکرشو میکنی دوست ندارم…

چون اونقدر دوست دارم که فکرشو نمیکنی…

تو از زیبا ترین نیلوفر من ، بخوان غم را تو از چشم تر من…

بدان این روی زرد از دوری توست ، که سر بیرون زد از خاکستر من . . .

همه ی پل های پشت سرم را خراب کردم: از عمد…

راه اشتباه را نباید برگشت…

برای پیری …
عصا نمی خواهم..
تو را می خواهم..

عصایم باش …

نقش درخت خشک را بازی میکنم..

نمیدانم چشم انتظار بهار باشم..

یا هیزم شکن..

دلم آغوش میخواهد…

نه زن و نه مرد..

خدایا زمین نمیایی؟

آنقدر عزیزی که برگ های درختان…

برای بوسیدن رد پایت..

لحظه شماری میکنند…

یاد سهراب بخیر…

آنکه تا لحظه خاموشی گفت..

تو مرا یاد کنی یا نکنی..

من به یادت هستم…

گر سهم من..

از این همه ستاره..

فقط سوسوی غریبی است …

غمی نیست…

همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست

آری… چه بی رحمانه..

آمده است که بماند…
برای
همیشه…
غم تو

دل آرام را بی تاب می کنی …
دل بی تاب را آرام …
آخرش نگفتی تو دردی یا درمان ؟

تو …
ماه را دوست داری …
و من …
مـاه هاست که ، تو را …

تنها برخی از آدمها
باران را احساس می کنند …
بقیه فقط خیس می شوند

به هرکسی که می رسی ، می گوید :
آدم فقط یکبار عاشق می شود ..
دروغ است …
تو باور نکن …
مثلاً خود من ، هرروز ، دوباره ، عاشقت می شوم …

/ 0 نظر / 12 بازدید