دل دنیایم خون است ...
رفتنت شده آیینه ی دق لحظه هام...
دل دنیایم خون است ...
چرا آرام نمی شوم ...؟
چرا نگاهم از این باران جدا نمی شود ...؟ چرا چشمهام بی خیال بی قراری نمی شوند ؟
دل دنیایم خون است ...
هر روزی که می گذرد بیشتر می شکنم ...
چرا فراموشت نمی کنم ...؟ چرا از جلو چشمهام کنار نمی روی ...
توکه داری زندگی ات را می کنی ... تویی که حتی اجازه ندارم اسمت را هم ببرم ...
تویی که صاحب داری ...
دل دنیایم خون است ...............
دلم دارد می ترکد از بغض ... از دلتنگی ... از غریبی ...
چرا کسی شریک دنیای من نیست ...
چرا هیچکی غم نگاه مرا نمی خورد ...؟
چرا این همه تنهایی شده نصیب بودن من ..؟
دل دنیایم خون است ...............
دلم پر است ... از بهانه ی باران !
دل دنیایم خون است ...............
برای شاه ...
دلم خوش بود می آیم و آرامم می کنی ...
دلم خوش بود ، دست اجابتت رو شانه هام است ...
دلم خوش بود رو به روی باب الجواد می ایستم
و دردهام را زمزمه نکرد ه دست رو سر دلتنگی های دلم می کشی ...
چه شد یکهو نخواستی ام ..؟
من که دلم قفل و بند حرم توست ...
من که نفس هام را آشیا نه ی صلوات خاصه ات کرده ....
من که همه ی امیدم را گره پنجره ای بسته ام فولادی ...
چه شد یکهو نخواستی ام ..؟
دلم پر است ... از بهانه ی باران !
دل دنیایم خون است ...............
باید از تو بگذرم ...؟
همه امیدم را بسته بودم به بودنش ...
همه ی زندگی را خلاصه کرده بودم در بودنش ....
او را جای تمام بود و نبودم گذاشته بودم ...که آمدم سراغت ...
فکر می کردم نگاهت از جنس نگاه من است ...
فکر می کردم کسی که زخم خورده ،رو دل کسی زخم نمی گذارد ...
فکر می کردمتو هر چه باشی این یکی را نیستی ....
اما چه کردی با من و دل تنگم ..؟
چه کرده ای که هفت ماه و چهارده روز است که نگاهم اینجوریست ..؟
بارانی ...ماتم زده .. داغدار...
چه کرده ای که دستهام از این همه رعشه خلاصی ندارند ...؟
چه کرده ای که دلم هر دم و هر دم پر پر میشود رو زمین ...؟
چه کرده ای با من ...؟
خوب است زندگیت ..؟ خوب است که او را داری ..؟ خوب است که داری زندگی می کنی ..؟
ج وانی ام را ... حس زیبای جوانی ام را از من گرفتی ...
مرا تو تب دلتنگی و داغ کشتی ...
روزی هزار بار می میرم و باز می گویم نه ... من که هنوز ندیده ام ... پس دروغ است ...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ...خداااااااااااااااااااااااااااااااا...
خدا ...خدا ...خدا ...
چه کرده با من ...؟ چه .....؟
فردا میشود چهل روز ... چهل روز که آب خوش از گلوی ثانیه هام پایین نرفته ...
دارد زندگی اش را می کند ...نه ..؟
تو از آن بالا شاهدی ... می بینی ...
اما خدایی این چهل روز مرا هم دیدی ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ..
دلم تنهاست !
می گذاری از دلم برایت بگویم ..؟ بنویسم ؟
چقدر یوسف بخوانم به راه آمدنت .... دلم تنهاست !
چقدر بی تابی بکشم به راه آمدنت ...... دلم تنهاست !
چقدر دلهره و آشوب به جان ثانیه ها بتازانم ...... ؟ دلم تنهاست !
تا کجا دل دل کنم به راهت ؟....... دلم تنهاست !
می گذاری برایت از دلم بگویم ...؟ بنویسم ...؟ دلم تنهاست !
امروز نگاهم بارانی تربود ... امروز نگاهم طوفانی تر بود ...
ار دیبهشت هم دارد تمام می شود ... تا چله چیزی نمانده ... تنها دور روز ...
دو روز تا چهل روز ... برا من ... تا چهل سال ... تا چهل قرن ...
چقدر بی تو جان بدهد دلم ...؟ چقدر جان دلم را بگیری تو ..؟ ........... دلم تنهاست !
می شود دلم را دوباره جان بخشید ..؟ ...
می شود صدا نقاره هات بیاید ..؟ .... دلم هوا مشهدت را کرده ... اجابتم نمی کنی ...؟
جز تو که می تواند آرامم کند ...؟ پناهم نمی دهی ...؟ دق می کنم ها ... می میرم ها ....
تو رو خدا ... یک بار دیگر ... این فرصت را از من نگیر ...
بگذار صدا نقاره هات را ببینم ... اجابتم کن ...
دلم تنهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااست ...!
دوباره شب شد و باز هم بیداری های سیاه ...
و چشمهایی که خیس اند از باران ... دلی پر از هوای مه گرفته ... دلی بی تاب ... دل پردرد !
و دردی عمیق که لابه لای آه هایی که از سینه برمی خیزد پیداست...
و بادی که می وزد ... پر از نوای عبور ها ز راه ...
و خستگی و تمنای چشمهام که به راه دوخته شده ...
هواسرد است و بی رحمانه می بارد ...
زمین یخ بسته است و هر نگاهی ناله ای دارد ...
شعاع نور می تابد بر این دنیای راز آلود ...
ولی نوری که حتی ذره ای گرمی نمی آرد ...
کسی نیست ... هوا تاریک .. شب سرد...جاده خالی ...کوچه غم گرفته ...و دل گر گرفته !
تا نگاه می کنی رد پای رفتن اوست که جاش مانده رو دلم ...آه ....
خدا ...؟ خدا اینجاست ... نگاه می کند ... از آن بالا ... خدا تا آخر جاده می ماند انگاری ...
دلم گرفته است ...
تمام بغض های دل مرا گرفته اند ... و پر ز ابر کرده اند ، آسمان ابری دل مرا
تمام دردهای ای جهان ، هجوم برده اند و پاره کرده اند ، برگه های ساده ی دل مرا ...
برای بودنت ...
دلم را با غریبی ها تاب می دهم ...
بی تو ... شب های دلم تا همیشه بارانی می ماند ...
برا دلم ...
هنوز هم نگاه بودنت پر از باران است ...
پس کی آرامشت را هدیه ام می دهی دلم ..؟
برای دلم ...
بی تابی نکن ...
امشب هم می گذرد و فردا هم از پی آن ....
کمی آرام باش ... برا من ... بخاطر من ... برا خاطر چشمهام ....
کمی آرام باش ...
برای فاطمه (س) ...
برای مادر مهربانی ها ، نگاه و دلم هم که از جنس باران باشد
باز هم برای زیبا کردن کلام واژ هام کم است ...
برا ی از تو سرودن باید مرکب علی را سوار شد ... از باغ گلهای محمدی سبدی یاس چید ...
از بلور باور قرآن و آب و آیینه ، گذشت ....
عاشقی را به جنون کشید و بخشش را بارور کرد ...
برای روز بودنت ، گلاب و آیینه و قرآن در دست ، به شکوفه باران میلاد نشسته ام ....
روز ت مبار ک ... مادرم ...!
برا دلم ...
اینجوری نگاهم مکن .... اینجوری باران خورده و بغض دار !
چت شده ...؟ روز زن است که باشد ... روز ......................................
آرام باش ... آرام ، دلم ...
بی تو...
همین را می خواستی ... می خواستی لحظه ها رابی نبودت پر پر اشکهام کنم ...؟
همین را می خواستی ؟ می خواستی دلم را آب کنی دره دره از درد ؟
همین را می خواستی که جانم عین شمع بسوز د دورت ...؟
باشد ... عیبی ندارد ...
این جمعه را هم رو سرم خراب کن ...
باید به راه باشی نه ؟ .... روز .....
من بی تو له شدم ، زیر هجوم درد
قلبی که یخ زد و کاریش نمیشه کرد
با اینکه زندگی باهام خوب تا نکرد
نبودن تو رو از من جدا کرد ...
ویلون کوچه هام دنبال کی برم ؟
چون بعد تو فقط فکر مقصرم
از لابه لای لحظه های تلخ و غمگینم
تو روز روشن این همه تاریکی می بینم
با اینکه هر لحظه ی آینده بیزارم
با این همه بازم به این آینده شک دارم ، احساس شک دارم
این بد بیاریا تقصیر من نبود ...
اینکه تو هم بری تقدیر من نبود
این حال و روزمه از غصه تب کنم
هر روزم این شده روزا رو شب کنم
ویلون کوچه هام دنبال کی برم
چون بعد تو فقط فکر مقصرم
از لابه لای لحظ های تلخ و غمگینم
تو روز روشن این همه تاریکی منی بینم
با اینکه هر لحظه ی آینده بیزارم
با این همه بازم به این آینده شک دارم ، احساس شک دارم ...




